اگر دقیقهای آرام میگرفتی و آن همه سلاح سخت و سنگین را زمین میگذاشتی
اگر میتوانستی لحظهای از چارچوب صلب دینت بیرون بزنی
و اگر میدانستم که میتوانی فارغ از جنسیت نگاهم کنی
در آغوش میگرفتمت
از گردن پهنت آویزان میشدم و بوی خون و عرق و باروت روی لباسهایت را بالا میکشیدم و هیچ نمیگفتم
چشم به چشمت میدوختم و میخندیدم
شاید میفهمیدی که
من
تو را
دوستت دارم
شاید باور میکردی که از آن چهرهی خشن پر از کینهات نمیترسم
نه که من شجاع باشم...
تو ترسیدنی نیستی
هرچه کنی
باز هم ترسیدنی نمیشوی عزیز من!
نوازشت میکردم
شاید پیچکهای مهری که دور تفنگت نقاشی کرده بودم
از انگشتان زخمیام جوانه میزد، روی شانههایت قد میکشید و دور بازوهایت میپیچید
شاید دستهایت را به رشتهی محبت میگرفت و از ضربه زدن ناتوان میکرد
میبوسیدمت
چشمهایت را میبوسیدم
شاید نگاه خون گرفتهات را میشد به بوسهای پاک کرد
شاید میشد
یک لحظه
نگاهم کنی و
مرا شبیه انسان ببینی از چشم انسان
نیت سکوت کرده بودم
اما بیشرمی رسانهی ملی در بردن آبروی دختری که به جرم هیچ دستگیرش کردند و مورد تجاوزش قرار دادند و بر پاهایش اسید پاشیدند و جنازه ی نیم سوختهاش را که تحویل میدادند مادرش را تهدید کردند که اگر حرفی بزنی اسناد فاحشگی دخترت را فاش میکنیم... چنان از خود به درم کرد شاعر شدم!
متشکرم برادر
آتش بزن...بزن!
شاید به شعلهاش
اعضای بیگناه من از ننگ کار تو
تطهیر گردد و رها شوم از زیر بار تو
آری بیار برادر آن پیت نفت را
نفتی که... آه، هرگز
خشکیده نان خواهرک روسپیم را
تر نکردهاست
فرقی نمیکند
آتش بزن
من -باکره- و خواهرکم -روسپی- ... شما
سهم عدالتتان برای هردوی ما
آتش است و خون
متشکرم برادر
چاقو بزن... بزن!
این عضوها که دست کثیفت
آلوده کردشان
از بیخ و بن بکن
شاید که تکه تکه شدن یاریام کند
با ضربههای تو شاید زجر زخمها
آن زخمهای کاری
از خاطرم رود
آری بریز برادر
شک نکن... بریز!
آن دبه را که گمانم اسید بود
آرام کج کن و
باقی آنچه به جا مانده از تنم
-از مدرک تجاوز تو-
پاک پاک کن
بگذار
فریادهای شهوت تو گم شوند در
در جیغ و داد سوزش این پیکر نحیف
هرگز نترس برادر
اینجا در این اتاقک تاریک
غیر از من و تو و او هیچ کس نبود
تا بر توحشت
شاهد بگیرمش
حالا برو بخواب برادر خسته گشتهای
من غسل میکنم
امشب به جای تو، من
من به جای آب،
در خون و چرک و زهر و در آتش
غسل میکنم
و میدانم که اشکالات وزنی بسیار دارد و قافیههای چندان مناسبی هم ندارد
من که شاعر نیستم!
انگار سعیده بود که با اشک و درد از چشمهایم و از حنجره و از دستهایم بیرون میتراوید
اما به هر حال، مشتاقم به خواندن انتقادات شعریتان.
حنجرهام از این همه صداهای ناهنجار خراشیده، درد میکند
میخواهم سکوت کنم

خداحافظ.
دیگر سهشنبهها کار و کلاس و زندگی را دور نمیزنیم. التماس نگهبانهای در انقلاب و 16 آذر نمیکنیم. دور دانشگاه نمیگردیم و دست آخر دزدکی از در دندانپزشکی وارد نمیشویم.
پلههای زیاد و کوتاه دانشکده ادبیات را تا اتاق 226 نمیدویم. صندلیها را پر نمیکنیم که نوبت به شوفاژها و لبهی پنجرهها و سکوی پای تخته برسد و بعضیمان هم سرپا بمانیم برای شاگرد تو بودن.
تو نمیآیی با آن عینک درشت قاب مشکی و سلام نمیکنی با لبخند سادهی همیشگیات.
صندلیات را به یکی از ایستادهها تعارف نمیکنی که چابک جستی بزنی و روی میز بنشینی.
دیگر نگاهمان نمیکنی که از پس خندهی آن چشمهای کوچک و بزرگ، نگرانیهایت به صورتمان بوزد.
درس را شروع نمیکنی و هزارن مفهوم پراکنده را به سوزن جادو به هم نمیدوزی و نتیجهی شسته و رفتهای نمیگیری. از زمین و زمان نمیگویی یعنی که داری مثلا منطقالطیر درس میدهی یا حافظ 2 یا مکاتب ادبی.
ساعت 12 نمیشود و دستهای گچیات را به یقهی کج کاپشن نمیکشی و بیخیال، تمام جانت را گچی نمیکنی. خسته نمیشوی و کلاس را تعطیل نمیکنی که تازه بشوی نقطهی تسلیم دایره دانشجویانت و سوالها و حرفها و حرفها...
دیگر تا دم در دانشکده دنبالت نمیکنیم.
راستی
راستی
باز هم میتوانم
بار دیگر از این پله ها
خسته
بالا بیایم
تا تو را لحظه ای بی تعارف
روی آن صندلی های چوبی
با همان خنده بی تکلف ببینم؟
پی نوشت اول: مرحوم قیصر امینپور روزهای شاگردی دکتر شفیعی را این چنین بیان کرده بود:
بهترین لحظه ها
روزها
سال ها را
با تمام جوانی
روی این پله های بلند و قدیمی
زیر پا می گذارم
بین بیداری و خواب
روبروی تو در لحظه ای بیکران می نشینم ...
راستی باز هم می توانم
بار دیگر از این پله ها
خسته
بالا بیایم
تا تو را لحظه ای بی تعارف
روی آن صندلی های چوبی
با همان خنده بی تکلف ببینم؟
بهترین لحظه ها...
لحظه هایی که در حلقه کوچک ما
قصه از هر که و هر کجای زمین و زمان بود
قصه عاشقان بود
راستی
روزهای سه شنبه
پایتخت جهان بود
استاد این بند آخر را خیلی دوست داشت و به یاد شاگرد مرحومش گاهی میخواند.
پی نوشت دوم: گوشهای از این وبلاگ، یک جمله ی نیمهکاره دارم: شفیعی کدکنی از نقطه های امید من است به...
امشب تمامش میکنم: به ایران!
1.
- بابا... تا دم در دستشویی با من میای؟ میترسم!
- مامان! اگه من برم تو اتاقم و یه لباس شخصی ببینم باید چیکار کنم؟
- خاله، کاشکی من یه دونه از اینا (اشاره میکند به عکس یک شیر دریایی با دندانهای دراز) داشتم، میبردمش تو خیابون، میرفت اونایی که آدما رو میزنن رو میخورد!
خواهرزادهی پنج سالهی من این روزها، از پنجرهی اتاقش، جای منظرهی پارک روبرو، باتومهای به هوا رفته را میبیند. گمانم طاقت نمیآورد زمین آمدنشان را نگاه کند و پلکهای ظریفش را روی هم فشار میدهد. آنوقت صدای تیر هوایی یا شلیک گاز اشکآور که با فریادها و جیغها و فحشها سمفونی وحشت میسازند به گوشهایش حمله میکنند.
خواهر زادهی پنج سالهی من تازگی از همه چیز میترسد. دلش میخواهد خودش را به همهی دوستان و نزدیکانش زنجیر کند مبادا که از دستشان بدهد. اما برای این همه زنجیر زیادی کوچک است.
آمده کنار کامپیوتر، یواشکی دور از چشم مادرش (که میخواهد جلوی هجوم درد را به دل کوچک کودکش بگیرد) میپرسد: "خاله تو امروز کتک خوردی؟" میخندم: "نه قربونت برم! از کی؟" چشمهایش غم میگیرند: "چرا... من خودم میدونم..."
خواهرزادهام این روزها زودگریه میکند، عصبانی میشود و داد میکشد. میترسد و برای رهایی از ترس با خودش آواز میخواند.
صدای آوازش صدای ترس یک نسل است. صدایی که توی گوشم زنگ میزند... زنگ میزند... زنگ میزند.
2.
نبودهام و به خاطر نمیآورم. اما میشنوم و تصویر میکنم، احساسات کودکان انقلاب و جنگ را:
- بابا دست و صورت و لباسش پر خون بود. نفس زنون دوید تو خونه و در رو کوبید. همونجا پشت در نشست و زد زیر گریه. مثل من و مامان! اون ترسیده بود، مامان نگران شوهرش بود، منم به خاطر شکستن قهرمان شکستناپذیرم گریه میکردم.
- دایی جواد... کاردستی برام درست میکرد، بهم فرانسه یاد میداد و یه جوری طناب میزد که ما طناب رو نمیدیدیم. یه روز با مامان رفتن بیرون و مامان تنها برگشت... دیگه دایی رو ندیدم... مامان تا همین چهار، پنج سال پیش افسرده بود.
- بعد دستگیری بابام، مامانم من و خواهر و عمه و مادربزرگم رو یک نفری سرپرستی میکرد. کار هر روزمون بود: ننه دعوا رو شروع میکرد، عمه جیغ میکشید، مامان نفرین میکرد و میرفت تو سرما و گرمای حیاط لباسها و کهنهها رو میشست.
- سوت گوشخراش قرمز. مامان که هول هول با یک دست من رو زیر بقل میزد و با یک دست امیر رو میکشید . زمین خوردنها توی راهرو. تاریکی خفهی پناهگاه با بوی عرق و صدای هق هق و دماغ بالا کشیدنها...
صدای خمپاره و نفسهایی که تو سینه گم میشد.
3.
خیلی از برخوردهای غلط پدرها و مادرها را ربط میدهم به شرایط جوانیشان. خیلی از تابوهای عجیب و غریب، ترسها، تحجرها، خشونتها...
میشود خیلی چیزها را با یک سال تلاش انقلابی، دو سال ناامنی و هرج و مرج و ترور، هشت سال جنگ و در پایان هم ناامید شدن تدریجی بسیاری از امیدواریها توجیه کرد.
به خودم دلداری میدهم که فرزند نسل انقلاب بودن، این دردسرها را هم دارد. توجیه میکنم که برای روزهای بهتر ما برخاستند و هزینه دادند و آرامششان از دست رفت. سلامت روانشان را گذاشتند که ما زندگی کنیم.
همهی اینها را میشود پذیرفت. میشود تحمل کرد و انعطاف پذیر بود. میشود این فشارها را به نسل بعد منتقل نکرد و قدم به قدم، نسل به نسل، آرامش را ساخت.
4.
اما یکی دو ماه است که معادلاتم به هم ریخته. وقتی خود کلافه و عصبانی ام را میبینم، وقتی ضربههای روانی از پی هم میدوند و به روح من و همنسلانم میخورند، وقتی اعصاب و روان مردم ذره ذره آب میشود و چک چک بر داغی خیابانهای تهران میچکد، وقتی چشمهای از ترس گشاد شدهی کودکان را در خیابانها میبینم و آن آواز ترس ِ تنهاییشان را میشنوم...
تمام امیدم برای به وجود آمدن یک نسل آرام را از دست میدهم.
5.
بومممم...
بوممم...
بومممم...
ضربهها روی فرکانس تشدید به تاریخ ایران میخورند.
ما نسل به نسل انقلاب میکنیم
ما سینه به سینه ترک میخوریم
ما پشت به پشت عصبی میشویم
ترسو میشویم
ناامید میشویم
توضیح: این متن یک ایراد فنی- روایی دارد. که هرچه گشتم نفهمیدم چیست و نتوانستم اصلاحش کنم. می دانم که هرچه هست مربوط به بند دوم است. در تلاش اصلاح کردنش بودم که ابراز احساسات آدم عزیزی نسبت به همین متن دست نخورده، بر آنم داشت یه همین صورت منتشرش کنم.
خلاصه اگر شما ایراد را یافتید اطلاع دهید.
آن چشم هایی که همیشه داشتند میخندیدند و آتش میباریدند، سر پایین شده بود و چروک خورده بود...
پیر شده بودی دختر!
عمو زنجیرباف
بله!
زنجیر ما رو بافتی؟
بله!
پشت کوه انداختی؟
بله!
ضحاک برگشته
چی چی آورده؟
دورغ و دغل با ادعا، ظلم و ستم به اسم خدا
از جا بلند شو! ضحاک رو ببر، پشت دماوند،زنچیر همونجاس،این اهریمن رو، همون جا ببند!
از جا بلند شو، ضحاک رو ببر... با صدای چی؟
الله اکبر!
1.
"مژده بدين. امروز ۵/۳- 4 آزاد ميشه!"
ساعت را نگاه ميكنم: 1:50
هول هولكي نهاري ميخورم و لباسي ميپوشم.
2.
"زهره جون من نميرسم بيام. از طرف ما هم گل بخر."
گل فروش تا ميفهمد زنداني سياسيمان دارد آزاد ميشود يك ليليوم تر و تازه به دسته گل اضافه ميكند و وقتي دو تومن بهش كمتر ميدهم ميگويد "پس منم شريكم!"
3.
"اوين"
راننده تاكسي -با ملغمهاي از شك و تعجب و تمسخر- ميپرسد "اين گل رو دارين براي زنداني ميبرين؟"
سر بلند ميكنم كه: "بله! زندانيهاي اين روزها، سرافرازترين آدمهان."
ميگويد "آها از اون زندانيها..." و تا دم در ميرساندمان.
4.
ليستهاي خط خطي پشت شيشهها.
مادرها، پدرها و همسرهاي سرگردان و خسته. گاهي، گوشهاي، زني به گريه نشسته. كسي از طرفي پيدا ميشود و آرامش ميكند.
گاهي دري باز ميشود و جماعتي به سمتش ميدوند. مردي پر از ليست اسامي، از اين طرف به آن طرف ميرود و آدمهاي نگران و بيحوصله سوال بارانش ميكنند و او فرار ميكند.
گاه چهار، پنج نفر را با رد بخيه روي صورتهايشان و گنگي و بيخيالي عجيبي در چشمهايشان، كه از دست و پا به هم قفل شدهاند از دادسرا به بازداشتگاه ميكشانند.
5.
"سلام خانم استيري..."
جوانتر و محكمتر از آنچه تصور كرده بودم. چشمهايش برق ميزنند. پيداست كه عمر چروكهاي زير چشمش كمتر از يك ماه است. يك ماه دوري، كه به قول خودش هر روزش يك سال بوده.
آرام، منتظر است. اصرارمان براي منتقل كردنش به سايه بي فايده است. نميخواهد از در زندان دور شود، حتي چند قدم!
حرف ميزند، از اين روزها حرف ميزند. از تنهايياش و از اينكه به هيچكس از آشنايان چيزي نگفتهاند. بيشتر دوست دارد از ديروز كه پسرش را ملاقات كرده بگويد يا از آن قديمترها كه اميرحسين كنارش بوده. گاهي كه نقبي به روزهاي اول دستگيرياش، روزهاي بيخبري و سرگرداني، ميزند، بغض امان نميدهد و به چشمهايش ميدود.
6.
"سلام آقاي استيري..."
خسته و لاغر و تكيده. شنيده بودم خيلي سختي كشيده اين روزها. چشمهاي روشنش بيرنگ و بينور به نظر ميرسند.
7.
مردي بيرون آمد. زني به آغوشش دويد. كنار مادرش آمدند. پيرزن گريان نميتوانست بچهاش را رها كند. و نوازش... و نوازش آن دستهاي لرزان...
در بسته شد و باز انتظار. خدايا اين لحظهها چقدر تنبلاند!
8.
جماعت به سمتي دويدند. صداي دست زدنشان ميآيد. جوان ديگري آزاد شد. معصوم و خميده، چهرهي روشن و ريش نتراشيده.
روي پلهها ايستاده و هركه را ميرسد به آغوش ميگيرد.
اين رزهاي قرمز از كجا آمد؟ كي بين مردم پخش شد؟ اين تابلو چقدر اين لكههاي سرخ را كم داشت!
9.
همه را از مقابل در اصلي كنار زدند. گفتند فقط از در كوچك آزاد ميكنيم.
پايين آمديم و نشستيم كه كلههاي تراشيده از روي تپه (روبروي در اصلي) پيدا شد. ده نفر از زندانيهاي 18 تير. هیاهویی شد. دست و سوت و صلوات. اشك و خنده. دست و چشمهايي كه رو به آسمان لبخند ميزدند.
هوا تاريك شد. مامان زنگ زد. اي خدا! من بايد بروم...
"ان شاءالله هميشه تو خوشحاليا خدمتتون برسيم. خدانگهدار"
10.
توي تاكسي صداي فرهاد پيچيده:
كي ميگيره؟ فراش باشي
كي ميكشه؟ قصاب باشي
كي ميپزه؟ آشپز باشي
كي ميخوره؟ حكيم باشي
ياد زن لاغر و عصبياي ميافتم كه چهل روز بود از خواهرزادهي 19 سالهاش خبر نداشت. خواهرش گوشهي خانه افتاده بود و ديگران هر روز آوارهي زندان و دادگاه و بيمارستانها بودند. و او هيچجا نبود... چه وقيحانه پيشنهاد دادم كه عكسش را پيش مادر سهراب ببرند براي شناسايي
سرم را تکیه می دهم و چشمهايم را ميبندم كه رطوبتشان بيرون نريزد. ميترسم تمام شهر را نمناك كند!
موبايلم زير دستم ميلرزد: azad shod!